شاهدخت سرزمین ابدیت

خودش است...دقیقا همان است...همان حس دلنشین است.

از پشت شیشه ای که جای ردپای باران مدام بر آن حک می شود به خیابان بارانی و مه آلود نگاه می کنم.گرمای مطبوع کافه انگشتان یخ زده ام را آرام می کند.

قهوه ی داغ داغ را بی طمانینه می نوشم و چه لذتی دارد وقتی که از درون می سوزاندت و می توانی تمام مسیر این نوشیدنی داغ و دلچسب را تا خود معده ات دنبال کنی...

رفت و آمد دیگران را می بینی...به آنها خیره می شوی و این دیگران گاه چقدر نزدیک و گاه چقدر دورند.

با انگشت لبه ی فنجان قهوه را به بازی می گیری و آنقدر این دایره را دور میزنی تا حس سر انگشت اشاره ات کم می شود . و باز فنجان را به لبانت نزدیک می کنی و اینبار قهوه ی ولرم را که لذتی دیگر دارد می نوشی...

مردم را می بینی؟ می گذرند....یکی با چتر...دیگری با چکمه و دیگری با آرامش و آن یکی به حالت دو...دیگری و دیگری و دیگری

و همه ی زندگی در همین دیگری ها خلاصه می شود.دیگران می روند و کافه هنوز باقی است... فنجان ها هنوز روی پیشخوان و صندلی ها هنوز چوبی و شیشه هنوز بارانی...و من ...

و من هنوز نشسته ام با فنجانی تهی از قهوه...ولی هنوز فنجان داغ داغ داغ است.

به دنبال جایی برای تعلق می گردم و بهتر از این کافه ی خلوت و دنج نمی شناسم.

نوشته شده در ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |

اعداد و کلمات برای هرکس مفهوم خاصی دارند.مثل22/9/1370 که به قول فروغ روز فتح من است...فتح.

اما این تنها ثبت چند عدد به اصطلاح با معنا در دفترچه ای کوچک به نام سه جلد یا شناسنامه است.

تولد من در لحظه ی شکفتنم هست...در همین لحظه...همین حالا...

به سان همان پری کوچکی که هر روز صبح از یک بوسه متولد می شود و هر شب از یک بوسه میمیرد.

و زندگی من فتح لحظات بین دو بوسه است.

اما به وقت و زمان زمینی ها که زمان را پدید آوردند...نه ببخشید گذر زمان را :

سه شنبه 22 آذرماه میلاد تن من است و به حساب و کتاب سه جلد دومین دهه ی زندگی ام پایانی آهسته و آرام دارد و گام در سومین دهه می گذارم با روحی سرشار از زندگی.

این روز شاید یادآور نیمه شبی زیبا و سرد و شاید بارانی است که دختری مفتوح شد و فتح کرد تمامی لحظاتی را که در ازل نوشتند برای اوست.

و بار دیگر هوای برفی-بارانی خدا را با تمام وجود به صندوقچه ی سینه فرو می برم و فریاد میزنم...تولدت مبارک دخترک پنج ساله ی همیشگی.بغل

پ.ن:از همه اونایی که تولدم رو پیش پیش تبریک گفتند یا قراره پس پس تبریک بگند یا به موقعشنیشخندخیلی خیلی ممنون

 

نوشته شده در ٢٠ آذر ۱۳٩٠ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

تا حالا گم شدی؟!

یه گمشده حس عجیبی داره...

رفته بودم موزه ی رخشویخانه که یه کوچولو با موهای فر و چشمای سبز...مثه فرشته ها بود...شاید ۳ یا ۴ ساله...گم شده بود

گریه می کرد و دنبال مامانش می گشت.

بقلش کردم و باهاش حرف زدم و اسمش و پرسیدم...

اسمت چیه فرشته کوچولو؟ آنیتا

باهاش دوست شدم و منم اسمم رو گفتم... باهاش دوست شدم...

حس خاصی داشتم...شاید منم این حس و داشتم که گم شدم

ما هم رو پیدا کردیم و احساس امنیت رو...

گریه اش قطع شد...مامانش و پیدا کردیم

ولی...

من هنوز پیدا شدم؟

آنیتا بیا خواهشا منم پیدا کنیم...من همون مدت کوتاهی که پیشت بودم حس خوبی داشتم

بیا منم پیدا کنیم...

نوشته شده در ٢٩ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

یک موجود عجیب دیدم...

شاید بگویی یک دیوانه یا یک موجود استثنایی!

از زیر پل یک دسته گل تکمه ای خرید و با من سوار اتوبوس شد.

لبخند میزد...مدام لبخند میزد.

یک شاخه گل را از دسته گلش بیرون کشید و آن را به زن میانسالی که کنارش نشسته بود داد و خندید و با او گفتگو کرد.

وقتی از اتوبوس پیاده شد هم به آقای راننده خسته نباشیدی گفت و شاخه ای گل هم به او داد...راننده که به نظر می رسید مرد بداخلاقی باشد با صدای بلند و کلفت(از ان هایی که ادم در حالت عادی حرف زدنشان هم از جای خود می پرد) تشکر کرد و بلند خندید.

با او هم مسیر بودم....

قدری پیاده رفت و شاخه ای گل را از دسته گلش بیرون کشید و به زیر برف پاک کن ماشینی سفید رنگ گذاشت.

و چند قدم جلوتر در حالی که با گوشی حرف میزد و می خندید به کودک نوپایی که حرص مادرش را دراورده بود و حرف او را گوش نمی داد نیز شاخه گلی داد...کودک خندید و به سوی مادرش رفت و هر دو خندیدند...

و سپس با دسته گلش رفت که رفت....رفت تا شاید باقی گل هایش را به کسی دیگر ببخشاید یا هدیه دهد.محو شد از روی زمین شاید...

لبخند میزد...اما از غم این کار را کرد یا از شادی؟!

دیوانه بود یا استثنایی؟!

این روزها دیگر چه کسی به غریبه های خیابان چه مرد و چه زن با یک شاخه گل لبخند هدیه می کند؟مردم درباره اش چه می گویند؟

من که فکر می کنم دیوانه بود...دیوانه

نوشته شده در ٢۱ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

حالم امروز پر از بودن توست...

که بنشینی کنارم رو به آن دیوار

همان دیوار پر از پنجره های چوبی

و من از کودکی ام با تو سخن ها گویم

از همه ناگفته ها...از همه آرزوها

دست هایم باز است...

و پر از خواهش تو...

و پر از عطشی که دستان تورا می خواهد

گفته هایم این است:

که تو این جایی و هر لحظه دلم می خواهد

دست خود را به تمنای رسیدن به تو پرواز دهم

اما...سرنوشت می گوید...

این رسیدن را بارها...خودش از کف دستان زمین خط زده است

و همین تقدیری است که به اندام نحیفم لرزه می آویزد

ناگفته هایم را...تو بگو

                       آرزوها به کنار

من فقط می خواهم که به دیوار تنم سنگ زنم

و از این همه سنگ...این همه آهن که چه تنگ بر تنم چسبیده اند

روح این کودک پنج ساله ی خود را رهایی بخشم

و از آن در پشتی گذرم...

بروم روی قطار...تا که باد مخمل روی سرم را بنوازد چون تار

و از این حسی...که هم اکنون پر از بودن توست پر و خالی گردم

حالم امروز پر از بودن توست

                              همه ی حسم توست...

من کجای این قصه گرفتار شدم؟!

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

تلخ شدی سارا...خیلی تلخزبان

۱۹:۱۹ / ۲۰:۲۰ / ۲۱:۲۱ ....به یادته...یا شاید این قراریه که فقط سارا گذاشته؟! یعنی:به یادشی...

نوشته شده در ٢٠ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

دیگه فایده ای نداره....

هیچی به هیچی...چهار دیواری های تنگ تر و تنگ تر و تنگ تر

خیلی وقته که نور افتاب و نچشیدم و بوی گل و ندیدم و نم بارون رو نشنیدم...

یه تیکه ذغال برمیدارم و یه مربع بزرگ می کشم روی دیوار سفید اتاق.

حالا هم یه بعلاوه وسطش...

فکر می کنی همه چی درست بشه؟!

فکر می کنم که این تنها پنجره ی اتاقم یه روزی باز بشه...شاید .

دیگه از پنجره های چوبی قدیمی هم کاری برنمیاد...اخه موریانه ها خوردنشون...

صدمین پنجره (یکی از پست های قدیمی و کوتاه ام...یادش بخیر)

.......

هـــــــــوی با تو ام (با خودم ام)

تا کی می خوای چشماتو ببندی؟!

ببینم اصلا حواست هست؟! اصلا حواست هست کجا پاتو میذاری؟! یا چه هوایی رو می کشی تو سینه ات؟!

خیلی ها دور و برتند...می بینیشون؟؟؟

رضا رو چی؟ اونو هم می بینی؟

چشاتو باز کن... خوب باز کن 

رضا همون پسریه که تو مترو کارت شارژ می فروشه و دیستروفی عضلانی داره...همونی که به زحمت حرف میزنه یا به سختی خودشو معلق به میله ها نگه میداره.

رضاها رو بشمار...رضای ۱ رضای۲ رضای ۳ و ...

شاید وقتش رسیده که تو هم تکونی به خودت بدی...فکر نمی کنی زیادی تو دنیا جا تنگ می کنی؟!!!

هـــــی با توام....یه تکونی بخور اخه...

نوشته شده در ٥ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |

دوباره یه هفته ی پرمشغله ....

البته دوسش دارم.

شنبه صبح بعد از سحری دراز کشیدم ...خوابم برد و ساعت رو هم که گذاشته بودم ۵:۲۵ زنگ بخوره خاموش کردم...ساعت ۵:۵۹ دقیقه به لطف مامانم از خواب بیدار شدم.با سرعت نور حاضر شدم.در واقع یک دقیقه فرصت داشتم که حاضر شم و راه بیفتم تا سر ساعت ۶ کلاس باشم...

ساعت ۸ اومدم خونه و ۴۵ دقیقه استراحت کردم و حاضر شدم و راه افتادم سمت کهریزک...ایستگاه حرم مترو پیاده شدم.یک ساعت به یک ساعت قطار واسه کهریزک میاد.منم ۲۰ دقیقه نشستم تا بیاد.ساعت ۱۱:۳۰ رسیدم.امان از دست اداره جات دولتی...تا ساعت ۱۲:۲۰ منتظر موندم تا نامه ام رو بدن دستم.باید از اون طرف نامه رو می بردم خیابون جمهوری...قطعا نمیرسیدم.برگشتم خونه....۲:۴۵ خونه بودم.

یکشنبه هم برنامه به همین منوال شروع شد...۶ تا ۸ کلاس و بعدشم اومدم خونه و دوش گرفتم و یکم استراحت کردم.ساعت ۱۱ از خونه بیرون اومدم.میدان انقلاب پیاده شدم و رفتم جمهوری و وارد اداره شدم...تعجب کردم داشتند اسباب کشی می کردن و حراست اصلا بهم اجازه حرف زدن نمیداد...گفتم اقا همین دیروز باهاشون هماهنگ شده خودشون گفتند نامه رو براشون بیارم(گفتم که امان از دست ادارجات دولتی که تو پیچش حرفه ای هستند)

بعد از چند دقیقه الافی و هماهنگی های تازه ادرس جدید رو تلفنی بهم ابلاغ کردن و گفتند که بیا اینجا نامه ات رو تحویل بده.جواب قطعی بگیر.جمهوری اتوبوس سوار شدم و رفتم استامبول و از اونجا هم نوفل لوشاتو...

وارد مکان جدیدشون شدم...بازم حراست نذاشت برم بالا گفت امروز کار کسی رو راه نمیندازند...هی می گم اقا چرا نمی فهمی خودشون الان به من زنگ زدن گفتن بیام شما یه سوال بپرس...به خودش زحمت هم نداد اندکی!!!!

خودم تماس گرفتم...البته بیهوده بود.به من می گن الان ساعت نماز و ناهارهستش(ماه رمضون رو دقت شود)باید منتظر بمونی..

هی وایسادم...همه کارمنداشون رفتن.باز هم جناب به خودشون زحمت ندادن که حداقل خبر بدن و به من بگن برو بعدا بیا(یعنی برو گورت رو گم کن)

بالاخره نامه رو دادم دست کس دیگه ای که بهشون برسونه و قید جواب قطعی رو زدم....خیلی بهم بر خورد.میدونم که به کسی که سفارشم رو کرده بود هم شدیدا برخورد(دروغ می گم زیاد اطمینان ندارم)اخه زشت نیست همکار همکارش رو ضایع کنه؟؟؟!!!!

اومدم بیرون...رفتم میدون فردوسی و با مترو برگشتم خونه...به صورت وحشتناکی گرمازده شدم و پاهام هم ورم کرده(۲۰ کیلومتری پیاده روی کردم)

باقری-دروازه شمیران-میدان انقلاب-خ کارگر-خ لبافی نژاد-خ جمهوری-خ استامبول-خ نوفل لوشاتو-خ هانری کربین-پل حافظ-خ انقلاب-میدان فردوسی-دروازه شمیران-باقری---->بالاخره خونه

در کل روز جالبی بود...دوسش دارم

نوشته شده در ٢۳ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

ساعت ۶ صبح شنبه بعد از سحری و نماز خوابم می بره.

نمی دونم چی شد که هر دوتا گوشیم شارژ خالی کردند و در اتاقم هم که بسته بود و صدای تلفن خونه کم.

حدودای ساعت ۱۰ یا ۱۰:۳۰ بود که با صدای خواهرم رو پیغام گیر بیدار شدم که می گه چرا جواب نمیدی پاشو به فلانی زنگ بزن کارت داره.

بیدار شدم و باهاش تماس گرفتم .یه سری مدارک باید فکس می کردم و یه نامه باید می نوشتم.

شروع کردم به گرداوری مدارک و بعدش هم نوشتن نامه و با این فس فس هام بالاخره زدم بیرون....خوب ۱۰۰٪ جایی باز نیست .ساعت ۲:۴۰ اومدم خونه....دست از پا درازتر...زنگ زدم و گفتم فردا یا عصری فکس می کنم که بهم گفتن فردا به خود اداره فکس کن که می خوایم بفرستیمشون دفتر فلانی.

مدارکم رو دادم به خواهرم که فردا صبح با خودش ببره شرکت و از اونجا فکس کنه.

ساعت ۵:۳۰ صبح یکشنبه خوابم برد....ساعت ۹ صبح بیدار شدم و با خواهرم صحبت کردم که می گفت زنگ زده به فلانی ولی جلسه است .

گفتم باشه... ۱ ساعت دیگه خودم زنگ زدم و شماره ی فکس رو یه بار دیگه از سر اطمینان گرفتم.

از اون به بعد همش پای تلفن بودم که چرا نمیره و چرا ارور میده و هزار دردسر دیگه.اخرش هم فکس کردیم به اتاق جناب رییس ...

یکشنبه در کل حالم خوب نبود.سرما خورده بودم و حتی سر افطار هم اشتها نداشتم .از صبح یه سره بیدار بودم و کلی خسته...

بعد از افطار یه سره کتاب خوندم تا ساعت ۱۲ شب.خیلی خسته بودم ولی هر کاری کردم خوابم نمیبرد.بلند شدم...یه چیزی خوردم یه کم رفتم نت ولی بازم خوابم نمیبرد.

ساعت ۳ و خورده ای بود که خوابم برد و با صدای حرف زدن مامان و بابا ساعت ۴ بود که بیدار شدم و دیدم مامانم داره سحری اماده میکنه...چشام درد می کرد.

سحری خوردم اونم ۱۰ دقیقه ای و بعدش یه چرت یه ربعه زدم و دوباره بلند شدم و بعد نماز هم یه درازی کشیدم ...

۵:۲۰ دیگه کامل از جام پاشدم و حاضر شدم...سر ساعت ۶ باید جایی می بودم.

هوا هنوز گرگ و میش بود که زدم بیرون....خیابونا از روزایی که میرفتم مدرسه خیلی وحشتناکتر بود.فقط صدای اتوبوس های شرکت واحد رو از خیابون اصلی می شنیدم.

اداره ها و شرکت ها هم که دیر شروع به کار می کنند و هیچ ماشینی هم در کار نبود...۵:۵۵ رسیدم .ولی تو راه مدام تو این فکر بودم که چقدر اتفاقات اخیر تو این مملکت باعث شده احساس وحشت توم بوجود بیاد.

یادمه تابستونای قبل بعضی روزها بعد از نماز صبح تو همون گرگ و میش میزدم بیرون و پیاده روی می کردم...بعدش هم نون اول تنور و می گرفتم و میومدم خونه...تنها....بدون هیچ استرسی...

ولی الان...متفکر

نوشته شده در ۱٧ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

دنیای دور و اطراف هر کدوم ما از جذاب ترین داستان ها و رومان ها هم پرماجراتر و جذاب تره.فقط لازمه که حواسمون رو جمع کنیم و کمی بیش تر ببینیم....لبخند


ادامه مطلب
نوشته شده در ٩ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |

یک مرداد تولد بابامهقلب

واسه نماز سر اذان زد بیرونچشمک

منم فرطی پریدم و بعد از کلی پیاده روی زیر نور ماه یه تارت و فشفشه و ...خریدم و اومدم خونه.خمیازه

کیک نگرفتم چون خیلی خامه و چربی داره.زبان

در خونه رو هم قفل کردمابرو

بنده خدا اومده بود هی کلید مینداخت و زنگ میزد...منم داد میزدم الان میام...حالا پشت در بودما

اخه چیکار کنم این فشفشه ها روشن نمی شد(از این بزرگ باحالا دلقک)

برقا رو هم خاموش کردیم...بالاخره پدر وارد شد  با یک دست بر سینه و خنده بر لب...چیزیش نبودا مدل خوشحالیش اینجوریه که یه دستش رو به سینه اش میذارهبغل

پ.ن:۱-خیلی بدشانسی اوردم...کلی واسه خودم افه گذاشتم که نه کیک خوب نیست چربیش میره بالا حالا تارت هر چی می تونست شیرین بود...سبز

۲-بعدش ازش پرسیدم چه فکری می کردی پشت در...گفت :هیچی گفتم لابد کار داریدنیشخند (اینتل کچوال من)

۳-خیلی حرص خوردم تا کاغذ کادوهارو پیدا کنم.منتظر

نوشته شده در ٢ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |

۴ سال پیش ...

یه روزی مثل امروز تصمیم گرفتم که وبلاگی بنام شاهدخت سرزمین ابدیت رو بسازم.این اسم یه حس خاص و اسرار امیزی بهم میداد.در اصل اسم یه کتاب بود که من از داستانش خیلی خوشم اومد.(البته فکر نمی کنم نسخه ی چاپی این کتاب الان قابل دسترسی باشه)

از وبلاگ قبلیم خسته شده بودم.اونطور که دلم می خواست توش نمی نوشتم...باهاش غریبه بودم،ولی...

شاهدخت سرزمین ابدیت رو خیلی دوست دارم.مثل یه خونه ی واقعی بهم ارامش میده.ولی خیلی از دوستای خوب مجازیم رو از طریق اون پیدا کردم.قلب

تولدت مبارک عزیزم...ماچ

بازم مثل هر سال می خوام از همه ی دوستای خوبم ، که منو تو این سالها تنها نذاشتن ،یادی کنم:

باباپرشین=دکتر بوترابی:مرسی به خاطر همه ی لطفاتون و معذرت به خاطر تمامی زحمات و مزاحمت ها...خجالت

گل یخ:فکر کن که تو جزو دوستای مجازی من به حساب بیای؟!فکر کن!!!!خیلی ماهی و منم خیلی دوست دارم.قلب

دهکده اینترنتی:کدی ۷۰۰ سالت که هست انشالله شازده(خودم)جشن تولد۱۴۰۰ سالگیت رو برات جشن بگیرم.بغل

زندگی من:پگاه کجایی؟ خاطرات من و تو از دبیرستان و دنیای حقیقی به دنیای مجازی کشیده شد.چشمک

بی تو چه کنم؟!!!!!!!:تعداد علامت تعجب ها درسته محمد؟؟؟؟ تو از دادشم به من نزدیکتری...یکی از بهترین دوستای وبلاگیمی.مژه

جیگرتو:نیستی دارم دق می کنم...نیستی دارم می پوسم.هانیه ازت بی خبرم!ناراحت

دوست داشتن رو قبول دارم: ورزشکار منه این عاطفه.اصلا تو ورزشگاه با هم دوست شدیم...زبان

شباهنگ:می بینم که ملت به دوستاشون سر نمیزنن.چشم

دنیای شادی:یکی از بامرام ترین هاست...یعنی لنگه نداره.وقتی که کم پیدا می شم هم بهم سر میزنه و جویای حالمه.ماچ

شوریده:حدود ۲-۳ سال پیش واسه همیشه خداحافظی کرد...ولی من هنوز لینکش رو نگه داشتم یادگاری...افسوس

iran music 2007:بهزاد که اصلا اساسی حسابش جداست...دوربینت رو اماده کن که می خوایم بریم پیک نیک.گاوچران

غم تنهایی من:لیلا جونم ...با اینکه نوشته هات خیلی خیلی خیلی غمگینه ولی خیلی خیلی خیلی به دل ادم می شینه.لبخند

پشت نقاب شب:جناب ما ارادت داریم اساسی...وبلاگمون رو منور کنید اقای علیزاده پروین.نیشخندعینک

تنها در پاییز: واییییییییییییی این نازنین و که اصلا نگو...واجبه یه سر برم شیراز این دختر خیلی بامعرفت رو ببینم.قلب

بوی باروون:سعید خیلی وقته که اپدیت نکرده!!!!ابرو

دوستانه:اجازه نمیده تو وبلاگش نظر بدیم...شاید نباید اینجا هم نظر بدم دیگه.خنثی

تمام ناتمام من...: پر اخرش رو من میگم ،تمام ناتمام من ...پر،دفعه اول که به وبلاگش سر زدم گفتم یعنی چه؟ادرس وبلاگش چرا سگ خسته است؟!...مجید از اوناییه که هیچوقت فراموش ادم نمیشه.(برو کلی خودتو بزن به در و دیوار...ذوق مرگ شدی مگه نه؟)نیشخندزبان

کرج:می شه به من بگید که حجت لباف رو کجا می تونم پیداش نکنم؟؟!!سوال

ناشکیبا:وبلاگ محمد پر از شعرای جور وا جور...هر موقع کم میارم وبلاگش رو می خونم.خیال باطل

روزنوشت های پارسا:۲-۳ سال پیش ییهو وبلاگش رو ول کرد به امان خدا...اخرین پستش هم راجع به تصمیم ازدواجش بود...یعنی پارسا جان انقدر تصمیم ازدواج شما طویل المدت بود؟؟؟؟!!!!حالا هم که برگشته و اسم وبلاگش رو عوض کرده(پاتریس انلاین)چشم

جوانی:اییییی جوانی کجایی که یادت بخیر؟چشمک

کلبه ی عاشقانه با ساسان:ساسان جان یه چیزی تو گلوی اینجانب گیر کرده بذار بگم....تو هنوز لینک منو اصلاح نکردی؟؟؟؟؟؟؟ اخه شاهدختر سرزمین ابدیت چیه؟؟؟؟؟وقت تمام

خدایی که شکست خورد:محمد امین جان اب و هوای زنجان چطوره؟ارادت داریم خدمتشون...سلام برسونید.عینک

برای تو می نویسم همیشه...:یه الگو و نمونه برای همه ی کسایی که ادعا می کنن همدیگه رو دوست دارن.همیشه تو وبلاگشون احساس سرزندگی می کنم.لبخند

زیتون: زیتون جان تو هنوز قوت داری؟شامپوتم که اومده به بازار اون چطوره اونم قوت داره؟گذشته از شوخی خیلی چیزا ازت یاد گرفتم.از خود راضی

هم کلاسی:فاطمه خیلی شیرین و از ته دل می نویسی ... می دوستمت.چشمک

رنگارنگ:یعنی از دست تو دوست جون...تو هنوز داری با ویروس کامپیوترت سروکله میزنی یا اینکه بزرگش کردی؟خنده

کاش:من عاشق معرفی نسیم صبا از خودشم...وبلاگش رو بخونید.لبخند

یکتاپرستان:سینا علاوه بر اینکه سایت قشنگی داره ، نوازنده ی خیلی خوبی هم هست.مژه

سیب گندیده:گلنـــــــــــــــاز خیلی وقته ازت خبر ندارم ، می خوام ببینمت.دل شکسته

بانوی اسمانی: تاتی جون حکایتمون شده شبیه جن و بسم الله!!!!ابرو

به پاکی دریا:توپول و که اصلا نگید...طول و عرضش در این وبلاگ نمی گنجه.زبان

پژواک:پویان ساده ترین و بی الایش ترین وبلاگ رو داری...احساس خوبی بهم دست میده هر دفعه که بهت سرمی زنم.لبخند

زیردرخت ارزو:یعنـــــــــــــی یه روز به عمرم هم مونده باشه سعیده خفت می کنم...حالا منو پشت در میذاری؟؟؟دارم برات.تعجب

بچه های اسمان:میثم جان شما جات راحته دیگه؟احساس غریبی که نمی کنی؟ خداییش وبلاگت به اندازه ی فیلم بچه های اسمان قشنگه.فقط من قالب قبلیشو خیلی خیلی خیلی بیشتر دوست داشتم.(الان می گه دوست داشتی که داشتی...به درک)نیشخند

یکی مثل خودت...گاهی به اسمان نگاه کن:(ترجیح میدم روی موتورسیکلتم باشم و به خدا فکر کنم تا اینکه تو کلیسا باشم و به موتورسیکلتم فکر کنم.)اینو نادر گفته.حالا یا نادر همون نادرنریمان خودمونه یا اینکه مارلون براندون نادر نریمان ماست یا اینکه برعکس یا هیچکدوم...اوه

عشق می باید این روزگاران خدارا:اخــــــــی...قضیه اون شعره و اسم وبلاگت رو هنوز به خاطر داری؟؟؟لبخند

نقاش باشی:یه هنرمند خودش...ولی روز تولد پرشین دوربینش رو داد به من که ازش عکس بگیرم...فکرکنم که اون بدترین عکس تو البوم یادگاریش باشه(افتضاح شد عکسه ...نه؟)زبان

تاج خورشید:چند روز پیشا یه بچگی ای کردم تو وبلاگت که نگو و نپرس....خیلی خوش گذشت،تو منو یاد خاطرات خوب بچگیم انداختی.بغل

رازان پرستوی مهاجر:شهزاد یه مدت خیلی فعال بود تو پرشین...ولی الان خیلی وقته که ازش بی خبرم.خدا کنه که مشکلت حل شده باشه.فرشته

نگار۵۵۵۲۰۰۳۸۵:نگارنیک نفس که دیگه پرشین و فنز رو ترکونده .من چی بگم اخه؟!بامن حرف نزن

بچه های فقیربرره:اخ خدا خفت نکنه ... دست از سر اون کامران کچل بردار کیوان.کلافه

رویای نیم تمام: یه فیلم هندی رو تصور کنید که یکی میدود سمت یکی دیگه ،بعد داد میزنه میگه:رویــــــــــا.بغل

مرد افتابی:من که باور نمی کنم حتی سربازی تونسته باشه ۱۲۰ کیلو اضافه وزن تورو کم کنه مسعودی.خنده

کلاغ:اصولا کلاغ پرنده ی خیلی خیلی مقاومیه و من ایمان دارم که تو توی سربازی زنده می مونی.تشویق

و یه سری از دوستای خوبم که وبلاگهاشون رو حذف کردن ولی من به یادشونم و هیچوقت لینکشون رو پاک نمی کنم(اما من ان شکوفه ی اندوه-وبلاگ یاشار بیک وردی-زودباش بیا تو شاعرانه ها-غزل واره های تنها-عکسدونی-قاصدک و All stars)

حالا همه یک صدا....تـــــــــــــــــولــــــــــــــدت مـــــــــــــــــبارک

نوشته شده در ٢۱ تیر ۱۳٩٠ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |

به تماشا سوگند

و به اغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است

حرف هایم مثل یک تکه چمن پیدا بود

من به انان گفتم

افتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد

و به انان گفتم

سنگ ارایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز زیوری نیست به اندام کلنگ

....

زیر بیدی بودیم

برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم ، گفتم:

چشم دل باز کنید،ایتی بهتر از این می خواهید؟

....

سر هر کوه رسولی دیدند

ابر انکار به دوش اوردند

باد را نازل کردیم 

تا کلاه از سرشان بردارد

خانه هاشان پر داوودی بود

چشمشان را بستیم

دستشان را نرساندیم به سر شاخه ی هوش

جیبشان را پر عادت کردیم

خوابشان را به صدای سفر اینه ها اشفتیم.

ــــــــــــــــــــــــــ

-:در کل این نسل بی دین و ایمونن.افت اسلام و مسلمونن

---:اره . مثل همون قوم فسادگر یاجوج و ماجوجند(منظورش همون دانشجوهای دستاویز بیگانه است)

-:دلم می خواست یه مسلسل بگیرم دستم و حساب همشون رو برسم

---:نه اینجوری نمیشه.باید ذهنشون رو سرگرم چیزای دیگه ای کنیم که فرصت فکر کردن نداشته باشن.

-:اره باید از دانشگاه ها شروع کنیم...

ــــــــــــــــــــــــــ

می گن اگه می خوای فرهنگ یه جامعه رو بسنجی به زنهای اون جامعه نگاه کن...سطح تحصیل و شرکت در فعالیت های اجتماعیشون رو ببین.طرز فکراشون رو مطالعه کن...باهاشون بحث سیاسی کن.

هر چی می شه... اقاجان کلید می کنن رو محدودتر کردن زن ها و دخترها

می گیم:تیکه می شنویم       می گن:با چادر برید بیرون

می گیم:چادریامون هم می شنون       می گن:اصلا مگه زن میره بیرون

می گیم:مردا بی حیا و حریص شدن     می گن:شما عفاف پیشه کنید

می گیم:بابا جان طرف با زنش داره راه میره تیکه میندازه ، دست میزنه به دختر مردم

می گن:پس باید یه کار کنیم زنا اصلا تنها نتونن بیان بیرون

می گیم:تو دانشگاه حراستیه خودش مشکل حراستی و انضباطی داره

می گن:نباید میذاشتیم دخترا برن دانشگاه

می گیم:منطقی باشید تو رو خدا !!!

می گن:خوب تفکیک جنسیتی راه خوبیه برای حل این مشکل

می گیم:تجاوز زیاد شده     می گن:این مشکل زنهاست...

می گیم:یعنی چی؟یه بارکی بگید همه گناها از طرف ماست دیگه!مردها هم پسر پیغمبرن.یا شایدم بالاتر...خود پیغمبرن.یعنی مردا موجوداتی بی اراده اند(این کم توهینی به مردها و انسانیت نیستا!!!!)

می گن:همینی که هست.

می گیم:می خوایم فعالیت اجتماعی سالم داشته باشیم.بتونیم راحت ورزش کنیم ...راحت...

می گن:راستی...پیست اسکی واسه خانما ممنوع...فقط با پدر یا شوهر

می گیم:اونی که پدر نداره ،برادر نداره،هنوز شوهر هم نکرده چی؟

می گن:همینی که هست.

می گیم:دیکتاتوریه دیگه؟!

می گن:خفـــــــــــــــه...

می گیم:مملکت اسلامی انقدر بی در و پیکر شده که ۱۰ تا مرد می ریزن  تو استخر زنانه به پیر و جوون و بچه و نوجوون تجاوز می کنن دیگه؟؟؟؟

می گن:خفـــــــــــــــه...به شماها ربطی نداره

ببخشید پس به کی ربط داره؟؟؟؟؟؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

از ماست که بر ماست...واقعا در و گوهر فرماییده

راجع به مصرف لوازم ارایش در ایران:در حال حاضر جمعیتی به قرار ۱۴ میلیون نفر از زنان ایرانی ۲۹٪ و به عبارتی دو و یک میلیارد دلار از بازار هفت و دو میلیارد دلاری مصرف لوازم ارایش خاورمیانه را به خود اختصاص داده اند...(باور نمی کنید خودتون هم سرچ کنید...بین این همه کشور تو خاورمیانه یک سوم ماله ماست.)

چرا تو بلاد کفر اینجوری نیست؟؟؟؟؟!!!!!!

چرا تو کشور ما همه چی بدون فرهنگ سازی وارد می شه؟؟؟؟؟؟!!!!!!

اصلا چرا بیرویه وارد می شه؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

نگید بی ربط نگو....به خدا ربط داره....یه دو دو تا چارتا کنید

چه بلایی داره سرمون میاد...خـــــــــــــــــدایا

من یه زنم ، می خوام ازاد باشــــــــــــــــــــــم


نوشته شده در ۱۸ تیر ۱۳٩٠ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |

دیدی بعضی وقت ها اتفاقات خیلی ساده و کوچیک از اتفاقات مهم و بزرگ شادی اور شادترت میکنه.

دیروز اعصابم بهم ریخته بود و کلی داشتم به خودم فشار میاوردم که کاری نکنم که کسی رو ناراحت کنم...

اومدم تو اتاق که بشینم درس بخونم که دیدم نمی تونم دارم میترکم از سردرگمی...کلافه

همزمان با رفتن من به اتاقم زنگ خونه زده شد و از صدای مامانم فهمیدم که خواهرمه.

دقیقا بغض داشتم و سر یه سری موضوعات خیلی دلگیر بودم مدام فکر می کردم...ناراحت

بالاخره بغضم ترکید و همینکه داشت اولین قطرات اشک از چشمم جاری می شدگریه یک دفعه مامانم با صدای بلند گفت:سارا بیا اقای علی نیا حسن یوسفت رو واست  فرستاده.....(از چالوس)

اخ که چقدر این مرد نازنینهقلب

خودم به کلی یادم رفته بود که یه روزی بهشون گفته بودم از اون حیاط و گلدونای قشنگشون یه حسن یوسف برام قلمه بزنن.خیال باطل

اشکهام رو برگردوندم سر جاشون و با صورتی که اصلا انگار نه انگار داشت گریه اش درمیومد رفتم تو هال...

چه گلدون قشنگیه! یه حسن یوسف پر و سرحال...بغل

به کلی حال چند دقیقه ی پیشم رو فراموش کردم

انگار این فقط یه گلدون نبود...یه زیبایی از طرف خدا بود که بهم بگه هنوز اتفاقات کوچیکی هست که تو رو بیشتر از هر چیزی خوشحال می کنه

و این بهم ثابت کرد که من هنوز همون سارای ۵ ساله هستم که کوچیکترین زیبایی ها براش یه دنیاست.

چند وقتی بود که کودک درونم رو گم کرده بودم و می بینم که شازده کوچولوی من هنوز اینجاستلبخند 

نوشته شده در ۱٤ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

سلام

خیلی دلم واسه اینجا تنگ شده بوددددددددددددددددبغل

٢٢ اذر روز تولدمه.چون امسال تو محرم بود ٧ اذر جشن گرفتیم و به همه بچه ها شیرینی دادم.چه بخور بخوری بود.اقایون که گوی سبقت ربوده بودن و چنان شیرینی ها را می بلعیدند که انگار بوقلمونی را............

ولی امروززززززززززززز

هوای زنجان از دیروز ابری بود و از دیشب شروع به باریدن بارون کرد.ساعت ٧:٣٠ صبح از خواب ناز بیدار شدم که حاضر شم برم دانشگاه.همین که پرده ی پنجره رو زدم کنار دیدم به به چه برفی داره میاد.تندی حاضر شدم و با هم اتاقیم عزم رفتن به دانشگاه با پای پیاده کردیم(البته کاملا عادیه چون ما هر روز از سرویس خوابگاه به دانشکده جا می مونیم و تقریبا به طور میانگین ٢٠ دقیقه دیرتر از استاد وارد کلاس می شیم)حالا...لبخند

ساعت اول رو بنده به مناسبت اماده شدن برای امتحان حذفی به استاد افتخار حضور ندادم.فقط یک ساعت گذشته بود که تمام زمین های اطراف دانشکده سفید یه دست شده بود و نزدیک ٢٠_٣٠ سانتیمتر برف روی اون نشسته بود.داشتم فکر می کردم که خدا روز تولدم چه کادوی خوبی بهم داده.کلی ذوق کردم.....فرشته

همین طور که توی راهروها جزوه به دست راه می رفتم و درس می خوندم دیدم بچه ها ۴۵ دقیقه از شروع کلاس گذشته انتراک گرفتن که برن برف بازی کنن.همون اول اقایون چند نفری کشته دادن و یکی از اون بنده خداها جلوی پای خودم با سر به زمین کوفته شد و تلف شد(روحش شاد)گریه

قرار هم بر این شده بود که ریزه میزه ها رو توی برف بخوابونن و به قصد کشت با برف به سر و صورتشون بزنن طوری که زیر برف مدفون بشن.(بچه ها ی کلاس ما اند لطافتند)شیطان

حالا...

کلاس ساعت بعد هم به دلیل بداحوالی استاد گرام لغو شد.یعنی از ساعت ١٠تا ١٢:٣٠ فرصت مناسبی بود برای بچه های خرخون کلاس ما.یول

جز من و ریحانه کسی در اون سفیدی و مه که حیاط دانشکده رو گرفته بود پیدا نمی شد.(همه یا کتابخونه بودن یا اتاق مطالعه یا سلف)

داشتیم قدم می زدیم که به یاد دوران کودکی گفتم یه ادم برفی درست کنیم.تنه به عهده ی من و سر به عهده ی ریحانه.یه گوله برف کوچیک براشتم و از این ور حیاط تا اون ور حیاط قلش دادم طوری که وقتی سر رو روش گذاشتیم ادم برفیه شد هم قد ریحانه.لبخند

مراحل پایانی اماده سازی بود.از لیوان یک بار مصرف به عنوان بینی استفاده کردیم و دنبال چیزهای مشابه برای چشمو چالش بودیم که دو تا از همکلاسی های اقا به نظر بی تفاوت از کنارمون رد شدن و رفتن بیرون دانشگاه.١٠ دقیقه بعد با دو تا هویج و یک عدد خیار سالادی و ٢تا شکلات توپی و ٢ بسته اسمارتیز تشریف فرما شدن.(نگو تمام مدت بچه های کلاس به جا درس خوندن تو کتابخونه من و ریحانه رو زیر نظر گرفته بودن و میخندیدن.هیچکدومشون هم نیومدن کمک.)قهر

شال گردن من خیلی کوتاه بود و از دور گردنش می افتاد.از شال ریحانه استفاده کردیم که بدبختانه سفید بود.کم کم همه بچه ها درس و امتحان رو بی خیال شدن و اومدن که ادم برفی رو ببینن.همین میون بود که شالگردن یکی از پسرا به چشم اومد و با نگاه های وحشتناکمون مجبورش کردیم که اطاعت کنه و شال رو به ما بده.دیگه اخر کار بود و منم دستکشام رو دراوردم و به عنوان دست گذاشتم رو شکم ادم برفیه که با این حرکت همه زدن زیر خنده چون شد کپی یکی از استادامون با اون شکم برامدش که دستاش رو به عنوان حفاظت رو شکمش تکیه می ده.خنده

همه ایستادیم و کلی عکس یادگاری گرفتیم.منم دویدم تو نمازخونه تا خودم رو خشک کنم و یه نیم ساعتی به همین منوال گذشت تا تلفنم زنگ خورد که پاشو بیا همه سر جلسه ی امتحان نشستن.بدو بدو جوارابام و از رو شوفاژ برداشتم و با هول شدگی خودم رو اماده کردم و رفتم نشستم سر جلسه ی امتحان.تعجب

چندی بعد(بعد از امتحان بیوشیمی حذفی)استرس

این بچه های داروسازی رو اعصاب ما راه میرن.اصلا نرمال نیستن.(جسارت نباشه بچه های دانشگاه خودمون رو میگم)پاشدن کوبیدن اومدن دانشکده ی ما(اونم از رو تپه ها)فرطی زدن کله ی این ادم برفیه مارو شکوندن.می گیم چه مرگتونه؟ می گن پامون خورددددددددددددددددددد.اخه پای تو اونجا چیکار می کرد بچه.اونم وسط جایی که تا حالاپایی بهش نرسیده مگر پای ادم برفیه ما.

ولی ما تسلیم نشدیم و دوباره درستش کردیم اونم این دفعه به کمک یکی از سال بالایی ها.(به قول دوستان گرام احیاش کردیم.جو پزشکیه دیگه ادم رو می گیره.)بعدم کلی عکس باهاش انداختیم .

البته به عنوان دفاع از ادم برفی با بچه های داروسازی جنگ برف بازی عظیمی به همت دوستان در استانه ی مقدس ادم برفی برگذار شد و داروها فرار کردن.

خیلی تولد خوبی بود.کلی خوش گذشت.جای همگی خالی.(البته الان دارم از کمردرد می میرم)نیشخند

 

نوشته شده در ٢۳ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |

_سلام.

_سلام بفرمایید.

_سارا خانم شمایید؟

_بله خودم هستم.شما؟

_نشناختی نه؟!

_متاسفانه نه.

صداش غمگین شد و با بغض گفت.

_من مامان الهه هستم.

منم با خجالت تمام و در حالی که حرارت زیاد صورتم رو حس می کردم سلام و احوال پرسی اولیه رو تصحیح کردم و صمیمانه تر تکرارش کردم.

_خوبین شما؟

_بله مرسی.شما چطوری ؟ مامان اینا خوبن؟احوالی نمی پرسی؟

_می دونین که سرم خیلی شلوغ بود این چند وقته.هیچ جایی نمی رفتم.ولی اتفاقا دیشب یادتون افتادم و به مامانم گفتم که دیگه کاری ندارم و حالا باید با شیرینی و کادو یه سری به مامان الهه بزنم .

_لطف می کنی عزیزم.

_نه لطف نیست .این وظیفه است الهه از من توقع داره.

_دیشب جوابای کنکور که اومد یاد توو دوستاش افتادم .همش می خواستم حال و احوالتون رو بپرسم ولی می دونستم که تو نخ درس خوندنید و نمی خواستم که مزاحمتون بشم ولی دیشب دیگه گفتم که باید سراغتون رو بگیرم که چی کار کردین.

_مرسی .ممنون.این از لطفتونه که من رو مثه دختر خودتون الهه می دونین.راستش من پزشکی قبول شدم.

اینو که گفتم زد زیر گریه.با صدای لرزان و گریه الود می گفت:

_پس الهه ی من قبول شد.تبریک می گم.وقتی یکی از بهترین رشته ها رو قبول شدی من دیگه می تونم چی بگم.الهه شاد شد.الهه ی من قبول شد.

بغض گلوم رو گرفته بود.خودم رو خیلی کنترل کردم.گریه

_همش منتظر بودم که جواباتون بیاد و بعدم زنگ بزنم به تک تک دوستای صمیمی الهه و ببینم که چیکار کردین که اولیشم تویی.

....................لبخند

چقدر زود می گذره.همین 2 سال پیش بود که توی همین وبلاگ خبر رفتن الهه رو نوشتم.ولی حس الانم با اون موقع زمین تا اسمون فرق می کنه.چون می دونم که الهه خیلی خوشحال و اسوده است فقط از خدا می خوام که به مامانش صبر و تحمل بیشتری بده .مثل همون اولا گریه می کنه و انگار نه انگار که 2-3 ساله که دخترش مرده.اصلا غمش سرد نشده.ناراحت

اینو ننوشتم که کسی احساس ناراحتی و غم بکنه چون این حس اصلا الان در خودم نیست و کاملا خوشحالم.صدای خنده های الهه هم در دالان گوشم می پیچه.راحته و با خوشحالی میدوه دیگه اون سرطان لعنتی ازارش نمیده.خوشحاله که شفا گرفته و به شیمی درمانی و جواب ناامیدکننده ی دکترا و عمل گرون قیمت استخوان پا وفک هم نیازی نداره.خوشحاله...بغل

 

سر بزنیم به دوستای قدیمی و ببینیم که چه لذتی داره خاطره ها رو زنده کردن.همون بحث هایی رو که با هم یه زمانی می کردیم رو دوباره تکرارش کنیم .گوشی تلفن رو برداریم به چند تاشون یه زنگی بزنیم و حالی بپرسیم.بخندیم.از همه چی رها بشیم.مثه یه بادبادک معلق در هوا و باد که نخی بهش وصل نیست ...فرشته

..........................................................................................................................

دوستای گلم برای اسم جدید وبلاگم یک عدد کمکی کنین.(هنوز نمی دونم که اسمش رو هم عوض کنم یا نه)نظر بدیننننننننننننننننن اسمای قشنگ و تک.

دوستون دارم.لبخند

نوشته شده در ٢۱ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |

به دلم زد که تو این شبهای قدر بعد از دعاهام خدا رو شکر کنم واسه دعاهایی که پارسال کردم و امسال جوابشونو با تمام وجود حس کردم.فرشته

خدا جونم خیلی ممنونت هستم که هستی.

ازتون با تمام وجود التماس دعا دارم.

التماس دعالبخند

 

نوشته شده در ٩ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |

نوشتن بهانه می خواد   لااقل برای من بهانه می خواد

و بهترین بهانه ی نوشتن الانم هم اهنگ فوق العاده قشنگ وبلاگ عاطفه ی مهربونمه که مدت درازی ازش خبری نداشتم

ازت ممنون عاطفه که بهانه به دستم دادی و حال و هوام رو دگرگون کردی قلب      

                        -----------------------------------

هنوز هم پشت همان پنجره ایستاده ام و انتهای کوچه پیداست.

کوچه گویی هوس سفر ندارد و هنوز پابرجاست.

اخرین خاطره از این صحنه قطرات باران روی شیشه و بخار نفس هایم بود که بر ان نقش می بست و تو که زیر باران می رفتی و هیچ قطره ای بر تو نمی نشست.

تو گویی خود من بودی     که سالها با من فاصله داشت.

و امروز هوا افتابی است و فقط جای خیالی رد پاهایت را بر زمین تصور می کنم.

تا انتهای کوچه را که برای دیگری ابتداست می بینم چرا که من در نقطه ی بن بست کوچه ام              و منتظرم

تصمیم ام این است    به دنبالت می ایم   می خواهم خودم را پیدا کنم

هر که در پس پنجره ایستاده   اینبار مرا در انتهای کوچه می بیند که سفری را اغاز می کنم.            سفری از نو...

                          ------------------------------------

هر کی نوشته هام رو خونده می دونه این ادامه ی کدومه     هر کی هم که نخونده می فهمه که این اغاز یا پایان جدا نیستلبخند ادامه است

                         -------------------------------------

یادی کنم از همه لحظه های قشنگی که اینجا داشتم و دارم با تمومه دوستای حقیقی و مجازی و اینکه از وبلاگ قشنگم معذرت می خوام که سالگرد تولدش رو مثل سال قبل براش جشن نگرفتم

یادی از همه ی اونایی که یه بار اومدن و نوشتن و برام جاودانه شدن و همه اونایی که اومدن و موندن

از همتون ممنونم به خاطر حس خوبی که از همدردیاتون تو همه ی لحظه ها پیدا کردم

مدتی طولانی نیستمناراحت 

 خداحافظی برای ما ایرانیا خیلی سخته پس اسمش رو خداحافظی نمیذارم  

تو این مدت مراقب وبلاگم باشین تا اگه برگشتم دوباره شروع کنم

رمضان خدا نزدیکه برام دعا کنید ( نذارین زود از یادتون برم )لبخند

دلم براتون تنگ می شهبای بایفرشته

نوشته شده در ٢۸ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |

بعد از یه غیبت طولانی....

سلام

یه ذره ...(سه نقطه):

1-موهامو کوتاه کردمکلافه

جوری که همه دلشون می خواست خفم کنن

چقد سرش فحش شنیدماسترس

وقتی اومدم بابام هاج و واج نگام می کرد

تازه می خواستم کوتاه ترم بکنم 

همه سرم غر زدن دیگه از صرافتش افتادم

از خرابکاری های دیگه بگذریمآخ

2-تقریبا یک ماهه که چیزی ننوشتم و کلی دلم لک زده

کتابام رو دو تا یکی می خونم  خودم هم نمی دونم چجوری با چیدمان ذهنیم کنار میام

اگه هنگ نکنم خوبهیول

3-دارم وارد یه دالان می شم

یه دالان مارپیچ

از اینکه ادرس وبلاگم رو به خیلی از دوستان و اشناهام دادم ناراحتم

خیلی از چرت و پرتای ته دلم رو مخفی می کنم

با اینکه محافظه کار نیستم و می گم هر چی باداباد ولی نمی تونم خیلی صریح اینجا بنویسم

تازه اینا همه سانسور شدست ببین دیگه بدون سانسورش چی می شه

شاید بذارمش کنار یا شایدم یه کارایی کنم که بعضیا ناراحت شن

اینجا رو دوست دارم

و دوستام رو

اگه ادرسه وبلاگ رو عوض کردم دلیل نمی شه که بهتون سر نزنم و باهاتون ارتباط نداشته باشم.

از کارم ناراحت نشین.قلب

4-نقاشیه نصفه نیمم رو گذاشتم جلومو و هر روز بهش نگاه می کنم

شاید یادم اومد

شاید قلم تو دستم رقصید و دوباره رفتم سر وقتش

گذاشته بودمش توی کمد   جایی که اصلا به چشمم نمی خورد.

5-با وجود هزاران دوست و اشنا کنارم هنوز دنبال دوستای جدیدم

راستی    چرا من با همه صمیمی ام و در عین حال با هیچ کس صمیمی نیستم؟

این روزا پکولا و تن تن صمیمی ترین دوستای مننبغل

وقتی بهشون غذا میدم احساس می کنم یه رابطه ی متقابل بینمون هست

من به اونا غذا می دم و جاشون رو تمیز می کنم

و اونا به من حس اینکه مهمم و می تونم مفید باشم و به دیگران کمک کنم   حتی در همین حد

6-از حسای خوبی که تازگیا بهم دست داده اینه که هر روز صبح که بلند می شم حس می کنم دارم می شم مثه گرگور زامزا    دارم مسخ می شمنیشخند

صبحا که بلند می شم تمام استخوانای بدنم درد می کنه (می دونم که به خاطر فعالیت زیاده)ولی میذارم به این برداشت که امروز صبح دیگه مسخ شدم

البته فکر کنم یه فرقی که با گرگور دارم اینه که  از غصه دق نمی کنم بلکه همه رو می کنم شکل خودم... 7-خواب تمام داستانا و کتابایی رو که خوندم می بینم   واسه همین می خوام برای چندمین بار برم سروقتشونچشمک

مامانم رو زور می کنم بعضی از کتابای خوبم رو بخونه

بهش می گم به جای این بازی سیاست که اساس زندگی مارو چسبیده بیا برای ارامش داشتن مائده های زمینی یا روزی دیگر رو بخون     خودت غرق کن تو دنیای جملات و کلمات

امیدوارم (اهمیت)در نگاه تو باشد نه در ان چیزی که به ان می نگری.

برای نوشتن کمکم کنیدبامن حرف نزن

نوشته شده در ٢٢ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید: "می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید؛ اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟" خداوند پاسخ داد: "از میان بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد." اما کودک هنوز مطمئن نبود که می‌خواهد برود یا نه. گفت:" اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند." خداوند لبخند زد: "فرشته تو برایت آواز می‌خواند و هر روز برای تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود." کودک ادامه داد: "من چطور می‌توانم بفهمم مردم چه می‌گویند وقتی زبان آنها را نمی‌دانم؟" خداوند او را نوازش کرد و گفت: "فرشته تو، زیباترین و شیرین‌ترین واژه‌هایی را که ممکن است بشنوی، در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی."
کودک با ناراحتی گفت: "وقتی می‌خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟" خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: "فرشته‌ات دستهایت را کنار هم می‌گذارد و به تو یاد می‌دهد که چگونه دعا کنی." کودک سرش را برگرداند و پرسید: "شنیده‌ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می‌کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟" خدا پاسخ داد: "فرشته‌ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود." کودک با نگرانی ادامه داد: "اما من همیشه به این دلیل که دیگر شما را نمی‌توانم ببینم، ناراحت خواهم بود." خداوند لبخند زد و گفت: "فرشته‌ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛ گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود."
در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهایی از زمین شنیده می‌شد. کودک می‌دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی‌یک سوال دیگر از خداوند پرسید: "خدایا! اگر باید همین حالا بروم، لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگویید." خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: "نام فرشته‌ات اهمیتی ندارد. به راحتی می‌توانی او را مادر صدا کنی."

پ.ننیشخند

تو اینترنت ولو بودم که به این داستان برخوردم  چون خیلی ازش خوشم اومد گذاشتمش تا شما هم بخونیدشنیشخند

نوشته شده در ۱٢ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |

دقیقه های اخره

اره   اخرین لحظه هاست و دیگه هیچوقت و هیچوقت هم تکرار نمی شه{#emotions_dlg.e1}

اگه می تو نستم و قدرت نگه داشتن زمان رو هم داشتم هیچوقت اینکار رو نمی کردم  گذشت زمان قشنگه   خیلی قشنگ

اروم اروم سفیدیا میان و سیاهیا میرن  یه چروک  دو چروک  سه چروک......

بعدشم یه اه بلند می کشی و می گی:پیرشدیم  یادش بخیر جوونی

کم کم خمیده می شی و قلبت سعی می کنه با خم کردن کمرت بیشتر به سمت زمین کشیده بشه

می خواد برگرده به همونجا که بوده

چقد دوری   چقد غربت   چقد بیگانه وار نگاه کردن به این دنیای گاه اشنا و گاه غریب

شاید یه زمانی هم برسه که دیگه نتونی از جات بلند شی

اونجاست که می گی: خاک می خواند مرا هر دم به خویش{#emotions_dlg.e1}

چقد می تونه شیرین باشه   گذشت زمان   فراموشی  امیددیدار  وصل

امروز داشتم به پشت سرم نگاه می کردم {#emotions_dlg.e30}

بهمن ماه سال هشتاد و هفت هم تموم شد    چند دقیقه ی اخره و وقت خوش امد گویی به یه ماهه نیمه بهاری  نیمه پاییزی  نیمه زمستونیه

امسالم داره پیر و به افول خودش نزدیک می شه   ولی بعدش یه بهاره

خدایا شکرت{#emotions_dlg.e46}

پ.ن{#emotions_dlg.e28}

تو همین لحظه ها یه احساس قشنگی بهم دست داده که باید اعتراف کنم صدای شکفتن بلورهای تنم رو می شنوم  {#emotions_dlg.e29} امشب تا صبح بی خوابم{#emotions_dlg.e37}

نوشته شده در ۳٠ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

وقتی گریبان عدم

با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را

پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را

از آسمان ها می کشید

وقتی عطش طعم تو را

با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم

نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این

دیوانگی یا عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن

دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا

از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم

شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و

عالم به ادم سجده کرد

پ.ن

عاشق این شعرم برا خالی نبودن اپ گذاشتمش.

دلم مهمونی می خواد   یه مهمونی بزرگ(گندهههههه).

قراره یه تحول بزرگ ایجاد کنم که مهمترین بخشش به وبلاگم اختصاص داره   شاید دیگه شاهدختی نباشه  شاید...شاید...

نوشته شده در ٢٢ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

 

انجمن ادبی ــ هنری پرهیب

اگر اهل ادبیات(شعر،داستان،قطعه ادبی،دل نوشته،طنز،نیایش و ...) و هنر(انواع موسیقی،نقاشی و...) هستید و دوست دارید که چند ساعتی را در هفته،در جمعی دوستانه و شاد به خواندن و نقد شعر و داستان و کتاب(اعم از آثار اعضاء و آثار مطرح ادبیات) بپردازید،

 حتماْ در جلسات هفتگی انجمن ادبی ــ هنری پرهیب شرکت کنید

در صورت عضویت می توانید از کتابخانه،نشریه،گردش های تفریحی و مزایای دیگر انجمن استفاده کنید.

همچنین در صورت تمایل می توانید مطالب ادبی و هنری خود را در نشریه انجمن به چاپ برسانید

جلسات هفتگی ما،هر شنبه ساعت ۴الی۶ بعداز ظهر در فرهنگسرای رسانه،واقع در ضلع جنوب غربی میدان ولی عصر،برگزار می شود

برای هماهنگی و اطلاعات بیشتر با

 آقای بهزاد قلی زاده،روابط عمومی انجمن ۰۹۳۵۹۸۳۸۱۸۲ تماس بگیرید

پست الکترونیک پرهیب  www.parhib_ir@yahoo.com

وب سایت پرهیب فعلاْ در دست تعمیر است

(اگر سؤالی در رابطه با این پست دارید،می توانید کامنت بگذارید تا در اسرع وقت پاسخ بگویم

پ.ن:این متن کپی می باشد و من هیچگونه مسولیتی در قبال غیر مجاز بودنش قبول نمی کنمنیشخند

خوب دیگه همتون با پرهیب کم و بیش اشنایید و نزدیک به 9 ماهه که فعالیتش رو شروع کرده و همچنان می رود به جلو تا چشم حسودان و عنودان بدگوهر بزند بیرون

این متن رو شادی عزیزم نوشت واز من خواست که همراه باهاش بازم فرخوان برای پرهیب بدیم که جا داره همینجا واسه اینکه کار من رو راحتت تر کرد ازش تشکر کنمماچ

التماس دعا دارم ازتون برای چند نفر که می دونم هیچوقت فراموشم نمی کنید برای یکی از دوستای عزیزم که روزای سختی رو می گذرونه و برای مریضی که همواره محتاجه به دعاتون

نوشته شده در ٢٦ دی ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

باید اعتراف کنم

من نیز گاه به اسمان نگاه می کنم

دزدانه

به چشمان فرشتگان

نه به همه یشان

بلکه به انهایی که شبیه تواند

 

هفته ی دیگه جمعه تولدمه(٢٢/اذر)هورا

٢۴ اذر هم تولد کدخداست ابله واسه همینم قرار شده کدخدا همه رو دعوت کنه به صرف شام و شیرینی و...........نیشخند

کدخدا و خانمش تصمیم گرفتن تولد منو جشن بگیرنقلب

خود کدی بهم گفتزبان

می بینید چقد منو دوس دارنخجالت(اخرش من نارسیسیسم می گیرم)

منبا این خبر هم کاملا معتبره و همه ی علاقمندان می تونن همینجا ثبت نام کنننیشخند

لطفا تا چهارشنبه این هفته ثبت نامتون رو تکمیل کنید و از اوردن مهمون اضافه هم اصلا خودداری نکنیدچشمک

(کدخدا چیزی که عوض داره گله نداره=تلافیش)ابرو

نوشته شده در ۱٤ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

از پشت پنجره چقدر خوب بودی

کوچه تا پایان راه پیدا بود

قطره های باران روی شیشه های سرد می کوبید

و نفس هایم سعی در گرم کردن قطرات و شیشه داشتند

از پشت شیشه چقدر خوب پیدا بودی

در کوچه قدم می زدی  ارام و ارام دور می شدی

و باز هم باران

بر همه جا می کوبید و انگاه تو تنها موجودی بودی که باران نزدیکت نمی شد

تو همیشه از باران متنفر بودی  همیشه

اما او می بارید

گاهی تند گاهی نرم

رده های اب    جویهای کوچک روی شیشه

دیدم را تار می کرد

و تو همچنان می رفتی

سرمای پاییز همه جا بود

اه که چقد زیبا بود

سرما سرما سرما

تو/ باران/ انتهای کوچه/من/گرمای نفسها بر شیشه

هنوز هم پابرجاست

پ.نقلب

چه حسی بهتون دست داد ؟   فقط می خوام اینو بدونم؟لبخندلطفا

نوشته شده در ٧ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

هر چی فکر کردم نتونستم چیزی بنویسم

فقط التماس دعا دارم  از همتون

این روزا برام خوب نگذشت

دیگه چقد بدبیاری   دیگه چقد نقش ادم شنگول و بازی کردن   بعضی وقتا احساس می کنم تمام وزن کیهان و هستی رو شونه هامهناراحت

حداقل کاری کنید که دلم به دعاهاتون تو شبای قدر خوش باشه 

دوستای بی معرفت با شماها هم هستمفرشته

التماس دعا

 

نوشته شده در ۳۱ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |

نیشخند

دلیل عنوان پستم رو که فکر کنم فهمیدین خودتون  نمی دونستم بابام انقد طرفدار داره نیشخند

یه چیزی هم یاد گرفتم   اینکه همه باباها شبیه بابای من هستن و من اینو نمی دونستم لبخند به جونه خودم 99%کامنتام اینو می گفتزبان

یکشنبه ای به اتفاق خانواده رفتیم بهشت مادران هوراچه بهشتیسوال

تو این وسایل ورزشی گشت می زدم که یه صحنه ی قشنگ دیدمخجالت

یه مادر و پسرش که تقریبا 13-14 سالش بود و البته نابینا بود با هم راه می رفتن و با وسایل بازی می کردنقلب

قشنگیش این بود که مامانه دست پسرش رو گرفته بود و به سمت هر وسیله ای که می رفت راهنماییش می کرد و پسره وسیله رو لمس می کرد و بعد ازش استفاده می کردلبخند

صبر و مهر یه مادر چقد می تونه قشنگ باشهبغل

بیاین یاد بگیریم با هم مهربون باشیمماچ

نوشته شده در ۳٠ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

دوباره مثه بچگیام شدملبخند

یه کارایی کردم که خیلی وقت بود دلم می خواست انجام بدم و نمی شدچشم

5شنبه رفتیم دماوند به باغ همیشگیلبخند باغ کودکی های منبغل

تو اون هوای خوب  توی راه  سرم رو مثه وقتی که خیلی کوچیک بودم از ماشین کردم بیرون و با دستام سعی می کردم که هر گل و گیاه و درختی رو لمس کنمزبان

چه حس قشنگ و لذت بخشی بود  یه سفر در زمان بود هیپنوتیزمدقیقا پنج ساله شده بودمابله

باد لطیفی که به صورتم می خورد و از لابه لای انگشتام عبور می کرد  زندگی رو از اعماق وجودم به جریان مینداخت بازنیشخند

یه تاپ بازیه حسابی هم کردمزبان

مثه اون موقع ها که هیچوقت حرف کسیو گوش نمی دادم و دستام رو روی تاپ ول می کردمبغل

به اسمون خیره شدم و طلوع ماه رو دیدم مژه

تنهایی با یه چوب بلند که از بچگی عادت داشتم وقتی به باغ و کوه می رم به دستم بگیرم رفتم به دشتای اطراف عینک

تو دشتا دویدم و داد زدملبخند

تازه یه ذره احساس راحتی کردم

توی گلوم خیلی چیزا بود که با این فریاد از بین رفتقلب

به خیلی جاها که دیگه جرات رفتنش رو نداشتم رفتم  تک و تنهاچشم

و این تنهایی یه چیزایی رو دوباره درونم زنده کردزبان

اینکه من می خوام همون سارای همیشگی باشم نیشخند  دوباره برگردم به نقش خودم

پایین نوشت:نیشخند

بازم فرودگاهناراحت

١-هر وقت پا به این مکان میذارم از شدت استرس دل درد شدیدی می گیرم هم اگه کسی بخواد بیاد هم اگه کسی بخواد برهنگران(فرودگاه امام خمینی عجب فرودگاه خوبی شده  اون مهراباد چی بود ابرومون رو می بردسبز)

٢-خواهرم رو بعد از یک سال دیدم  دلم کلی براش تنگ شده بود بغلتا ببینیم کی دوباه عزم رفتن می کنهچشم

 ٣-جالب اینجا بود که نه تنها فرودش تاخیر نداشت بلکه 24 دقیقه هم زود نشستن(ماشالله شرکت هواپیمایی لوفتانزا)تشویق

۴-از دست این داداشم امیرزبانانقد تو فرودگاه مسخره بازی دراورد که هممون از خنده دلدرد گرفتیم نیشخند( به جای اینکه مسافر رو بغل کنه از اون دور می دوید و ما رو بغل می کردخنده)

۵-هواپیماساعت 1:16بامداد دقیقه نشست و تقریبا ساعت 3 رسیدیم خونه تا بعد از اذان صبح هم نشسته بودیم حرف می زدیم و سوغاتی بازی می کردیم زبان

جمعیت هی گرسنمون می شد و تند تند میوه و شربت و شکلات و...می خوردیم   واسه خودش شده بود مهمونینیشخندجای همگی خالی

نوشته شده در ۳٠ تیر ۱۳۸٧ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

لبخندفقط دنبال چند تا تیکه چوبه شاید به درد نخور می گردم

می خوام تا می تونم باهاش پنجره درست کنم

یه خونه واسه خودم بسازم

که صدتا پنجره داشته باشه

دارم می سازم

صدمین پنجرمو می سازم

هر کی میخواد تو خونمو ببینه

خونه ی من خالیه خالیه

به جز گلدونام چیزه دیگه ای نداره

دارم می سازم

صدمین پنجره رو که روی زمین میذارمش

تا به دل زمین باز بشه

اینم از صدمین

حالا واسه صدویکمین پنجره دنبال جا می گردم

کجا بذارمش؟؟؟

پایین نوشت:نیشخند

تولد فردا یادتون نرههورا

روز پدر هم پیش پیشی مبارکبغلیه ماچ گنده واسه بابای گلمماچ

نوشته شده در ٢٤ تیر ۱۳۸٧ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

اتاق جدیدم رو توی خونه ی جدید زیاد دوست ندارم  البته یه اتاق جمع و جور و در کل خوبهخنثی

ولی اتاق قبلیم(تو خونه قبلی)خیلی بهتر بود  یه جوری بود که صبحا از پنجره افتاب می زد تو صورتم و عمرا اگه می تونستم تا ساعت ٨ صبح هم بخوابم   ولی الان...آخ

یه چیز دیگه ای هم که خیلی ازارم می ده اینه که هر وقت به بیرون از پنجره نگاه می کنم یه منظره ی زشت می بینم   یه ساختمونی که سازندش اصلا سلیقه نداشته و واییییییی از سر و روش کثافت می بارهسبز

ولی امروز یه صحنه ی قشنگ رو یکی از تیراهنای نورگیره اون ساختمونه دیدمیول

دوتا کفتر خیلی توپول و بامزه یه تریپ عشقولانه برداشته بودن و عشق بازی می کردنزبان

خندم گرفتمژه دیدم بدون اینکه به جای زشت دور و اطرافشون نگاه کنن به زیبایی خودشون می بالن قلبحالا ما ادما   یکی مثه خوده من   به جای اینکه به اسمونی که از پنجره معلومه و می تونم بهش عشق بورزم نگاه کنم بغلبه چشم انداز ساختمون روبه رویی نگاه می کنم

ولی حالا که دقیقتر نگاه می کنمهیپنوتیزممی بینم  نه انقدا هم زشت نیست  من اگه بخوام می تونم قشنگ ببینمش تا هر وقت از پنجره بیرون رو نگاه می کنم اذیت نشملبخند

پایین نوشت:نیشخند

نمی دونم چرا مثه بچه ادم صبح ها یا عصرا اپ نمی کنمچشمهر وقت می خوام اینکارو انجام بدم می رم سروقت نقاشی کردن   قلموهام صدام می کنم  انگار فهمیدن عاشقشونمخجالت

از کدی(کدخدا)مهربونم هم ممنون که یه ایده ی قشنگ واسه پنجره ی اتاقم دادقلب

دارم جلو جلو خبر می دممتفکر همه حواسا جمع  ٢۵ تیر تولد یه سالگی وبلاگمه نیشخند بیاین یه جشن براش بگیریم هورا  اخه اولین تولد خیلی مهمهلبخند

نوشته شده در ٢۳ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |